حكيم ابوالقاسم فردوسى

663

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جهان پهلوان آن زرير سوار * سواران تركان بكشتند زار سر جاودان جهان بيدرفش * مرا او را بيفگند و برد آن درفش چو آگاهى كشتن او رسيد * بشاه جهانجوى و مرگش بديد همه جامه تا پاى بدريد پاك * بران خسروى تاج پاشيد خاك همى گفت گشتاسپ كاى شهريار * چراغ دلت را بكشتند زار ز پس گفت داننده جاماسپ را * چگويم كنون شاه لهراسپ را چگونه فرستم فرسته بدر * چگويم بدان پير گشته پدر چه گويم چه كردم نگار ترا * كه برد آن نبرده سوار ترا دريغ آن گو شاهزاده دريغ * چو تابنده ماه اندرون شد بميغ بياريد گلگون لهراسپى * نهيد از برش زين گشتاسپى بياراست مر جستن كينش را * بورزيدن دين و آيينش را جهان ديده دستور گفتا بپاى * بكينه شدن مر ترا نيست راى بفرمان دستور داناى راز * فرود آمد از باره بنشست باز بلشكر بگفتا كدامست شير * كه باز آورد كين فرخ زرير كه پيش افگند باره بر كين اوى * كه باز آورد باره و زين اوى پذيرفتم اندر خداى جهان * پذيرفتن راستان و مهان كه هرگز ميانه نهد پيش پاى * مر او را دهم دخترم را هماى نجنبيد زيشان كس از جاى خويش * ز لشكر نياورد كس پاى پيش [ آگاه يافتن اسفنديار از كشته شدن زرير ] پس آگاهى آمد باسفنديار * كه كشته شد آن شاه نيزه‌گزار پدرت از غم او بكاهد همى * كنون كين او خواست خواهد همى همى گويد آن كس كجا كين اوى * بخواهد نهد پيش دشمنش روى مر او را دهم دخترم را هماى * وُ كرد ايزدش را برين بر گواى كى نامور دست بر دست زد * بناليد ازان روزگاران بد همه ساله زين روز ترسيدمى * چو او را برزم اندرون ديدمى دريغا سوارا گوا مهترا * كه بختش جدا كرد تاج از سرا كه كشت آن سيه پيل نستوه را * كه كند از زمين آهنين كوه را درفش و سر لشكر و جاى خويش * برادرش را داد و خود رفت پيش بقلب اندر آمد بجاى زرير * بصف اندر استاد چون نرّه شير بپيش اندر آمد ميان را ببست * گرفت آن درفش همايون بدست برادرش بد پنج دانسته راه * همه از در تاج و همتاى شاه همه ايستادند در پيش اوى * كه لشكر شكستن بدى كيش اوى بآزادگان گفت پيش سپاه * كه اى نامداران و گردان شاه نگر تا چه گويم يكى بشنويد * بدين خداى جهان بگرويد نگر تا نترسيد از مرگ و چيز * كه كس بىزمانه نمردست نيز كرا كشت خواهد همى روزگار * چه نيكوتر از مرگ در كارزار بدانيد يك سر كه روزيست اين * كه كافر پديد آيد از پاك دين